داستان واقعا جالب دوستی دو دوست در سربازخانه
برای خواندن داستان ادامه مطلب را کلیک کنید.
توی یه سرباز خونه دو تا سرباز بودن.یکیشون تهرانی و یکیشون آبادانی.تهرانی علی بود و سرباز آبادانی احمد.روز آخر که داشت سربازیشون تموم می شد احمد به علی گفت:علی سربازیمون تموم شد اما رفاقتمون تموم نمیشه.علی به احمد گفت تو هر موقع کار خوب خواستی بیا تهران پیش من.احمد گفت من پول ندارم اما هر وقت زن خوبی خواستی بیا آبادان تا برات بگیرم.از او روز چند وقتی گذشت که علی تصمیم گرفت زن بگیره.
رفت آبادان پیش احمد.دید یه خونه ی قدیمی اونجاست.علی و احمد از فردای اون روز تصمیم گرفتن برن خواستگاری.احمد هم هر جا که اونو برد و یه دختر نشونش داد علی پسند نکرد.علی هم بالاخره تصمیم گرفت برگرده تهران.داشتن با هم خداحافظی می کردن که یه دختر اومد و رفت توی خونه ی احمد.علی دختر رو دید و از اون خوشش اومد.به احمد گفت من این دختر رو می خوام.حالا اون دختر دیگه نامزد احمد بود.احمد هم بدون اینکه چیزی از این موضوع به علی بگه رفت با نامزدش و خانواده نامزدش و مادرش صحبت کرد تا اونا قبول کردن که نامزد احمد با علی ازدواج کنه.بالاخره احمد دست دختر رو گذاشت توی دست علی و علی هم رفت تهران.بعد از یه مدتی که احمد هم معتاد گوشه ی خونه افتاده بود مادرش بهش گفت برو تهران ببین اون دوستی رو که نامزدتو بهش دادی بهت کار میده.احمد هم رفت تهران و رفت دنبال خونه ی علی.دید یه ساختمون بزرگ شیک خونه ی علیه.آیفون خونه علی رو زد.یه آقایی برداشت.احمد گفت:علی،منم،احمد.مرد گفت ن احمد نمیشناسم و ایفون رو قطع کرد.احمد دوباره زنگ زد و گفت منم احمد.ما تو سربازی به هم رفیق بودیم یادت نیست؟علی گفت نه.احمد هم ناراحت و درمونده از همه جا رفت توی پارکی که نزدیک خونه علی بود نشست.دید سه نفر دارن میان که قیافشون به دزد ها می خوره.پیش خودش گفت من یه کم پول دارم برای کرایه برگشت با یکمی نون.پولمو بشون میدم که لااقل دیگه منو نزنن.اون سه نفر رو صدا زد و همین حرف هارو بهشون گفت و گفت که من پول هامو بهتون میدم ولی منو نزنید.اون سه نفر گفتن ما تازه دزدی کردیم.بیا این پنجاه هزار تومان هم مال تو.احمد هم پول رو گرفت و با این پنجاه هزار تومان رفت یه دست کت و شلوار خرید.گفت برم خونه و به مادرم بگم که دوستم برام کار پیدا کرد اما من نخواستم.می خواست بر گرده آبادان که یه ماشین که رانندش یه خانومی بود براش بوق زد و گفت بیا بالا.احمد گفت برو خانوم.من بچه تهران نیستم،آبادانیم.زود هم گول می خورم،برو.خانوم بهش میگه من از تو خوشم اومده و میخوام برام کار کنی.احمد قبول میکنه.میره پیش اون خانوم کار میکنه.بعد از چند وقت که یه پولی در میاره،ان خانوم بهش میگه حالا که مرد خوبی هستی من دخترم رو بهت میدم.احمد هم با اون دختر ازدواج میکنه و به یه سر و سامانی میرسه.یه روز زن احمد بهش میگه:توی بالای تهران امشب یه مجلس شراب خوری هست.میای بریم؟احمد هم قبول میکنه و میره.وقتی میره اونجا میبینه علی و زنش که نامزد قبلی احمد بود اونجا هستن.احمد میگه ساقی اول من باشم.میگه بزنید به سلامتی دوستیکه مرد بود و نامرد شد.همه میزنن.و چند تا چیز دیگه...بعد علی میگه ساقی دوم من باشم.میگه:بزنید به سلامتی اون سه نفری که دزد نبودن و من فرستادمشون.دومین بار میگه:بزنید به سلامتی اون زنی که...اینو قسم خورده بودم که نگم:مادرم بود و من فرستاده بودمش و سلامتی اون دختری که خواهرم بود ومن بهش گفته بودم که باهاش ازدواج کنه.



